تبليغاتX
ZWANI.com - The place for myspace comments, glitters, graphics, backgrounds and codes
Graphics for Hello Comments
غروب تنهايی

غروب تنهايی

راه سختی دارم باید برم.....

سلام به همه دوستای گل  گل  گل  گل  خودم

 

امروز اومدم با اجازه همتون چندتا چیز بگم و بعد کلهم رفع زحمت کنم

 

قبلا غروب تنهایی یک بار درش تخته شده بود ولی بعضی ها اومدن درش و شکستن

 

و از تخته شدن درآوردنش  ولی امروز دیگه کلا درش و گل گرفتم طوری که

عمرااااااااااااا بشه بازش کرد:p1::))

 

باز بعضی ها نیان بگن باز این دختره به سرش زده می خواد بره هرکی این و بگه من

راضی نیستماااااااااااااااااااااااااا تازه ازش دلخورم می شم:sh:(شوخیه به دل نگیرین)

 

خب برم سر اصل مطلب این خداحافظی چه خوشبختانه یا متاسفانه جدیه باید برم

 

از کسی دلخور نیستم ولی این بار به دلایلی باید برم نه خستم - نه از کسی دلخورم

 

و نه می خوام شوهر کنم و......الی آخر:Pپس پشت سرم حرف در نیارین

 

این وبلاگ برای یک از دوستام باز شد راستی تا یادم نرفته بگم برای دوستی که

 

مریض بود و این وبلاگ و باز کردم شکرخدا خوب شده و داره زندگیش و می کنه

 

امیدوارم هرجا هست خوش باشه:rz:

 

دوم برای یکی دیگه تا حالا پابرجا نگهش داشتم برای اون هم آرزوی سلامتی می

 

کنم ولی یادش باشه خیلیییییییییییییییییی بی معرفته اگه دستم بهش برسه

اینجوریش می کنم:p10:اگر جرات داری بیا تا بهت بگم:bz::na: ولی چون گناه

 

داری هنوز هم می گم دوستم هستی تا آخر عمرولی کلت و می کنم

 

وبعد اینکه چرا درش گل گرفته شده بخاطر خودم چون یک سری کارهایی دارم مثل

 

ادامه تحصیلات که باید شروع کنم اصلا فرصت ندارم حداقل روزی ۹ساعت یا بیشتر

 

وقتم و می گیره  و بعد اینکه هفته دیگه می خوام یک مسافرت مهم برم چون نمی

 

تونم زیاد بیام مجبورم ببندمش یعنی همون گل گرفتن خودمون:rz:

 

البته باز شاید یک روزی بیام شاید تا اون موقع خیلی هاتون نباشید شاید هم باشید

 

به هر حال هرجا هستید امیدوارم خوش باشید و موفق[-o<

 

چندتا چیز دیگه اینکه

 

اول از همه گلناز خانوم لطفا نظر الکی نده یعنی با جنگولک بازی پرش نکن اگه دعوا

 

هم می خواهی بکنی به همرام زنگ بزن تا درست و حسابی دعوا کنیم چون دلم لک

زده برای یک دعوای درست و حسابی:p9::ch:

 

و اقایی که با نام (سارینا خانوم اشنا می شیم )یا همون آقا دکتر خودمون آقای

 

محمدخان باید بگم من نمی تونم به شما زنگ زنم راه من با شما جداست درضمن

 

همون دوستی که دربالا ازش صحبت کردم پوستم و می کنه:bz:(البته شوخی بود)

 

:p1:ولی جدا من با شما تفاوتم خیلی زیاده بی خیال بشید سنگین تری:no:

 

بعد اینکه از مینای عزیز خیلی ممنون حتما پیشت می یام ببخشید نگرانت کردم>:d<

از پرنس و پرنسس عزیز هم ممنون بابت همه .چیز البته گاهی اوقات تو جمعه بازار

یک آپهایی می زارم یعنی فعلا پیش بچه های جمعه بازار هستم تا حدودی :p5:

 

به قول آغاسی که می گفت خوبیم بدیم به پات نوشته شدیم من هم می گم خوب

 

بودم بد بودم هرچی بودم بیخ ریشتون بودیم و می رم تا همه یک نفس راحت بکشن

 

دلم واقعا برای همتون تنگ می شه ممنون از همه که اومدن ونظر دادن

 

راستی اگه هر دلخوری از سارینا دارید برام تو نظرات بگید چون من به نظرات هر هفته

 

یک سری می زنم ازاینکه دوستهای گلی مثل شماها داشتم خوشحالم :rz::p8:

 

 

دوستتون دارم سارینا رویادتون نره مواظب اون دلهای قشنگتون که با یک

 

تلنگر زودمی شکنه باشید:p11:

 

واما حرف آخر

 

خدایا کمکم کن زمانی که می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با

 

 

کفش های او راه بروم

 

 

خداحافظ همتوووووووووووووووووون

 

 

:p7::p7::p7:

 


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


تو بگو کجا دنبالش بگردم..........

 

 

هروقت که شب مي شه  ، چشمام  تو آسمون دنبال ماهِ

 

گفتم خدا افسوس مي خورم به اون يك دونه ماه كه تو آسمونت خودنمايي مي كنه و به ستاره

 

 هاي دوروبرش آخه به تو نزديكترن وبا تو راحت تر مي تونن حرف بزنن . گفتي(اين بهونه دلته

 

 والا دور بودن دليلي بر نشنيدن نيست گفتي :چطور صدا كردنم مهمه تا من بشنوم. گفتي ببين

 

 با خودت چي كار كردي كه مي گي ازت دورم.........

 

گفتم حسوديم مي شه به ماه چون هروقت ديدمش ستاره هاش هميشه پيشش هستن و تنهاش

 

 نمي زارن

 

گفتي اين قانون خلقت منه شما آدمها هم براي خودتون دوست داشتن و قانون كنيد كنار هم

 

 بودن و صادق بودن و دركنار هم الزامي بدونيد و براش قانوني وضع كنيد كه هيچ ناملايمتي نتونه

 

 اين قانون و بشكنه گفتم چطوري گفتي به همتون نعمت درك كردن دادم كه همديگرو خوب

 

 درك كنيد بهتون قلب دادم براي اينكه همديگرو دوست داشته باشيد- بهتون عقل دادم تا

 

 دوست داشتن و بشناسيد و با همون عقل درست و از نادرست تشخيص بديد ودرمورد هم عادلانه

 

 قضاوت كنيد تا از طريق عدالت فاصله اي بين تون ايجاد نشه و هميشه دركنار هم باشيد

 

گفتم چي كار كنم كه لحظه لحظه هاي دوره هاي بچگيم آرامش يك برخورد خالص و

 

 صادقانه و عادلانه رو دروجود آدمهاي دوروبرم ببينم .گفتي خودت از دست رفته هات و پيدا

 

 كن.............................

 

رفتم سراغ دلم گفت نگرد چون پيداش نمي كني گفت دنبال يك قطره آب تو كوير

 

 خشكي..................؟؟؟

 

گفتم كار دل خطا كردنه از عقل پرسيدم گفت محال نيست ولي نايابه . زمان مي خواد تا پيداش

 

 كني ولي مواظب باش وقتي بدستش آوردي چيز ديگرو از دست ندي تا باز بخواهي اونو تقاضا

 

 كني......

 

گشتم بود ولي خيلي كم مثل همون يك قطره آب تو يك كوير خشك....................!!!

 

خدايا كمك كن همديگر و دوست داشته باشيم نه اينكه بالاجبار تحمل كنيم

 

مثل هميشه كلام آخر خدايا همه مون يك جورايي تنهاييم تو تنهايهامون تو همدم و مونسمون

 

 باش.......

 

سارينا به دعاي قشنگتون كه از اون دل مهربونتون بيرون مي ياد نياز داره پس همين و هم ازش دريغ نكني

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت


من بازمي يام به خاطر کي نمي دونم ........ ......شايد........

 

 به نام اوني که هميشه و همه جا تو دلامون تو لحظه هامون تو شاديها توغم ها مون هست به نام اوني که هيچ

 

 وقت رنگ عوض نمي کنه به نام اوني که هميشه پشتت مي مونه حتي تو بي معرفتيهات به نام اوني که ما رو

 

 هيچ وقت از صفحه روزگاربه طور غير منطقي پاک نمي کنه وبالاخره

 

به نام اون بزرگي که تو باشي ...

 

 مدتهاست منم و تو ... هيچ کس توي تنهاييمون جايي نداره مگه نه ...

 

فقط خودم و خودتي نه هيچ غريبه اي ديگه ... دنبال يك تحولم ولي نمي دونم از كجا شروع كنم

 

امروز دلم به اندازه تمام دنيا  گرفت ... باز به ياد کسي که مهربون تر از تو نيست افتادم ....خدا....خدا...

 

نمي دونم چرا ولي باز تصميم گرفتم حرف بزنم شايد فكر مي كنم.........نمي دونم واقعا نمي دونم

 

يادم نيست چرا ولي دوستت دارم از همين جا تا...

 

به نظر من  دوست داشتن تو  تايا اندازه  نداره ...

 

خدايا ديدي همه عينکي سياه به رنگ دلاشون زدن تا

 

کسي رو نه ببينن نه اشکاشون رو کسي ببينه ...

 

مثل هميشه همين دو تا جمله واسه اوني که بخواد

 

بفهمه و درکش کنه کافيه !!!!

 

خداجون دوستت دارم به اندازه اي که .......

 

اندازه نداره ...!

 

کمکم کن توزندگي کم نيارم همين

 

سارينا به دعاي قشنگتون كه از اون دل مهربونتون بيرون مي ياد نياز داره پس همين و هم ازش دريغ نكنيد

 

دوستتون دارم به بزرگي و عظمت خودش همين


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


نمی دونم چی بگم شاید بشه گفت این لحظه واقعا لحظات دلتنگی.......ولی یادتون نره خیلی دوستتون دارم

 

سلام به دوستای گلم

 

البته بیشتر آپ امروزم شبیه خداحافظی هستش تا سلام ولی چون آغاز هر چیز سلامه  پس اول

 

 سلام

دوم اینکه به دلایلی مجبورم وبلاگم و ببندم .برای همین امروز اومدم از همه دوستای گلم که تو

 

این مدت کوتاه همراه من بودن وبا نظرات با ارزششون غروب تنهایی رو تبدیل به طلوع

 

روشنایی کردن تشکر کنم

 

از پیر پسر گل با اون قلم زیباش که خیلی نوشته هاشو دوست داشتم وهمیشه با نظراتش خوشحالم

 

می کردهرچند من اومدم و رفتم اون همچنان مجردهولی امیدوارم به اون آرزویی که دوست 

 

داره زودتر برسه از گلناز جون که همیشه گل سرسبد وبلاگم بود - شیطون - اما ساده بی آلایش

 

که  واقعا دوستش دارم و خواهم داشت وشرمنده از اینکه نشد جواب محبتاش و بدم امیدوارم

 

روزی بشه جبران کنم. از کلود عزیز ودوست داشتنی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم حتما به

 

وبلاگش سر می زنم- از باران جون که با بستن وبلاگش خیلی ناراحت شدم امیدوارم هرجا

 

هست خوش باشه از قوقولی عزیز- آرش عزیز- جواد - حسین - ساراجون - سبا خواهر عزیزم

 

از مروارید جون - محمد- سینا - پرهام -ایهام - آغاز عزیز- عمو کیوان گل - بوگندووووووو

 

دایی احمد عزیز- بهنام عزیز- نگین - نفس -وآقایی که با نام (سارینا خانوم آشنا می شیم....)

 

 و.....خیلیهای دیگه که همیشه بودن از همشون ممنون شاید دوستای دنیای مجازی بودن ولی

 

خیلی  دوستتون دارم

 

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنن- از نفست آرام می گیرند

 

وبه امیدت زنده هستند.

 

 

دوستتون دارم همیشه و هرجا که باشم مواظب خودتون باشید

سارینا

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


لحظات دلتنگی...........

 

 

 

از چی بگم تا دلم لحظه ای آروم بگیره............

از چی بگم..................

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگیم که هوس مي کردم سر سنگينم رو که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا رو شونه هاي صبورت بزارم ، آروم برايت بگم و بگريم ، تواون لحظات شونه هاي تو کجا بود؟

 

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت به من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج  پیدامي کنه ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود 
.

 

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آروم گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي ، چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت ميدادم 

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت  .

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


دنیا.....................

 

گاهی وقتها آن قدر بزرگی

که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن

بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده

گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته

همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه

وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟

خودت بگو................................

تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟

 

یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه

((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


حکایت...........................

سلام امروز یک مطلبی رو از جایی خوندم خیلی برام جالب بود ترجیح دادم تو وبلاگ بزارم

 

 چون فعلا کارام یک مقدار زیاد و نمی شه چیزی بهتر برای آپ کردن بگم ترجیح دادم این

 

مطلب رو بنویسم تا ببینیم  بعدچی می شه

 

 نوشته بود حکیمی نزد زنی رفت به او گفت شنیدم که همسرت در حقت خیانت کرده و با دیگری

 

 بوده و تو در حالی که این موضوع را فهمیدی هیچ نگفتی علت چیست؟

 

 زن جواب داد به دو دلیل چیزی نگفتم

 

 ۱- اگر حرفی می زدم یا اعتراضی هم می کردم  چیزی عوض نمی شد چون او کار خود را

 

 کرده چه من بخواهم و چه نخواهم 

 

 دوم اینکه: به او چیزی نگفتم و اعتراضی نکردم خواستم بداند با کارش او بود که اول به من

 

 خیانت کرد نه من .

 

 پیش خود فکر کردم سکوت من برای او از صدتا تهدید و حرفای ناسزا بدتر است که واقعا این

 

 گونه بود حکیم گفت به نظر من سکوت تو تا ابد برای او یک واقعه تلخ وزجرآور خواهد بود

 

 شاید او درظاهر اینگونه نشان ندهد ولی بدان برای همیشه فکرتو و وجودتودر گوشه ای از قلب

 

 اووذهن او باقی خواهد ماند حتی اگر خودش نخواهدهمانطور که در ذهن تو و روح تو تصویری

 

 از اوحک شده و هرگز پاک نخواهد شد جز بعداز مرگ

 

 زن گفت: حال دیگر من می روم پی زندگی و دنبال خوش بختی خود شاید با فرد دیگری و شاید

 

 تنها................................

 

ماله من جالب بود شما دوستای گلم رو نمی دونم

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

سلام به دوستای عزیزم

 

پیشاپیش سال نو رو به همه تون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی برای همه تون باشه  سال

 

۸۶ با همه روزای خوب و بدش بالاخره اگه خدا قبول کنه داره تموم می شهولی اگه از حق

 

نگذرم یک ۳ الی ۴ ماه آخرش مال من بدک نبود یعنی قابل تحمل تر از اوایلش بود حالا به

 

نوشته های وبلاگم نگاه نکنید که یک مقدار غمگینه ولی.....................زیاد به ادامه

 

ولیش توجه نکنیدبگذریم

 

در ضمن از تمام دوستای عزیز متشکرم به خاطر نظرهای باارزششون

 

ویک جمله برای دوست عزیزم که نیست امیدوارم هر جا هست سالم باشه وموفق

 

سال جدید رو با نبودنت شروع می کنم ومی دونم که از من دوری هر چند دلهامون به هم

 

نزدیکه ولی قول می دم سرسفره عید که برام خیلی مقدسه با هر یا مقلب القلوبش به یاد عزیزی

 

چون تو باشم واین و بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم و نخواهم کرددوستت دارم  

                   

                  بـــــــــــــای تا هـــــــــای 1387به امید بهترین روزها برای شما عزیزان

  


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


این و فقط برای دلم نوشتم ............فقط دل...............

 

 بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که پناه تو والاترین پناهگاه من

ا ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است.........

باز هم تمام قصه همین بود...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


روزی در این خانه را به عشق تو گشودم افسوس که قدر ندانستی....................